.persianblog'" style="padding:0; text-align: center; float:right; background-color:#881100">

 


آرشيو
پست الكترونيك


شنيدنی‌‌ها

تاج اصفهانی

شجريان

ساری گلين


لينک‌های به درد بخور

Gooya news

Persian BBC

VOA

USGS

USGS NEIC

Mathworld

Wikipedia


 

 

چهارشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٦

 

این وبلاگ رفت اینجا

 

  

 
شنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٦

این هری کیست که عالم همه دیوانه اوست؟

والا من تا همین دو ساعت پیش فکر می‌کردم و چه بسا هنوزم شک دارم که این تب عالم‌سوز هری‌پاتر از جوگیری‌های دنیای معاصره که به یمن صنعت ارتباطات و البته تبلیغات جهانی شده و همه را شیفته کرده. اما صحنه‌هایی که امشب دیدم باعث شده کمی تردید کنم. من از همه جا بی‌خبر از سر شب رفته بودم مرکز شهر در خیابونی که پر از کتابفروشیه، هرچه از شب گذشت شلوغ و شلوغ‌تر شد، ملت با لباس‌ و گریم‌ شخصیت‌های کتاب‌های هری‌پاتر ریخته بودند بیرون و مشغول خوشگذرونی بودند، پشت در کتابفروشی‌ها هم از سر شب صف کشیده بودند. یواش یواش اینقدر شلوغ شد که پلیس کل خیابون را روی ماشین‌ها بست و همه خیابون شد پیاده‌رو. از سر و وضع مردم و صف پشت کتابفروشی‌ها دوزاریم افتاده بود که این ملت برای چی جمع شدند اما بازم نمی‌تونستم قبول کنم، فکر کردم شاید امروز مراسم و جشن خاصی هم هست و ناشر هم برای همین این شب را برای ارائه کتاب انتخاب کرده، آخرش رفتم از یک پلیسی که کنار خیابون ایستاده بود و او هم مثل من با حیرت جمعیت را نگاه می‌کرد پرسیدم و اون خیالم را راحت کرد که همه فقط برای هری‌پاتر جمع شدند، بعد هم گفت الان به همین مناسبت این اطراف سه تا کنسرت در فضای باز در حال برگزاریه که پیش‌بینی می‌کنیم با تموم شدنشون به زودی بیست هزار نفری بریزند توی این خیابون و برای همین خیابونهای اطراف را بستیم! خلاصه ما موندیم و حیرت و حسرت!

یکی از کارهای اشتباهی که آدم‌های تازه به غرب اومده (خودم را عرض میکنم) زیاد انجام میدند، مقایسه کردنه، خیلی سعی می‌کنم که بیخود و بی‌جهت همه چیز را با نمونه وطنیش مقایسه نکنم اما گاهی اوقات نمیشه. خاطراتیه که خود به خود زنده میشه، وقتی بچه‌های شادی را می‌بینم که با عینک‌های گرد و شنل‌های سیاه هری‌پاتر توی صف ایستاده‌اند و اطرافشون پر از آدمهای شاده ناخودآگاه یادم میفته که من هم وقتی هم سن اینها بودم توی صف می‌ایستادم، سال‌های جنگ و صف شیر مغازه آقای آخوندی، اونروزها شیر سهمیه‌بندی بود. روزهای زوج خانواده چهارنفری ما دو تا شیر نیم‌لیتری سهمیه داشت، باید میرفتیم توی صف می‌ایستادیم تا ماشین شیر برسه، بعد آقای آخوندی بداخلاق که با خودش هم قهر بود میومد و با خودکار خونه مربوط به اونروز را روی کارت شیرمون سیاه می‌کرد و دو تا شیر تحویلمون می‌داد و ما خوشحال و شادمان و "خنده‌های فتحمان بر لب " عازم خونه می‌شدیم و تازه ما از مردمان خوشبخت روزگار بودیم که فقط برای شیر توی صف می‌ایستادیم، ولی‌نعمتان انقلاب (همون مستضعفین پیش از انقلاب) که از برنج و روغن و گوشت گرفته تا صابون را به همین روش تهیه می‌کردند. خوب حالا آدم میتونه مقایسه نکنه؟

و این بود انشای ما درباره هری‌پاتر خود را چگونه گذراندید.

  

 
پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦

چرا که نه

مدت‌هاست اینجا شده محل شکایت و دلتنگی، اکثرا روزهای بد و روزهای کج‌خلقی و ناراحتی من  اینجا بازتاب داشته. اینجور وبلاگ‌نویسی برای منی که می‌نویسم تا ردپای ذهنم جایی ثبت بشه و یادم بمونه از کجا اومدم و کجا رفتم کار درستی نیست. به هر حال قطعا در این مدت روزها و لحظه‌های خوبی هم داشتم که باید اینجا می‌بود و نیست.

امروز روز عجیبی برای من بود، عجیب برای اینکه سه اتفاق جداگانه که هر کدوم به تنهایی میتونه یک روز معمولی را تبدیل به یک روز خوب بکنه همزمان برام اتفاق افتاد. البته دوتاش در حد وعده بود و تا عملی بشه هنوز خیلی راهه. اما به هر حال امروز روز خوبی بود. اینها را ‌نوشتم که مدیون این وبلاک از دنیا نرم. 

پی‌نوشت بی‌ربط: کاش آپدیت می‌کردی

  

 
دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦

کتاب‌سوزان

Germany, May 10, 1933

ایران، تیر 1386  (لینک از طریق خوابگرد)

  

 
چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦

 

میگند خوبیت نداره آدم پشت سر مرده حرف بزنه، بلکه معصیت هم داره. اما من چند روزی بود که می‌خواستم پشت سر این دوتا روزنامه محترم شرق و هم‌میهن غیبت کنم، امروز هم که صفحه اول شرق را دیدم داغم تازه شد. ظاهرا این دو روزنامه رقیب از الگوی نشریات زرد برای رقابت استفاده می‌کردند. «علی کریمی با پنج میلیون یورو در قطر»، آخه این هم شد تیتر یک؟ خوب این تیتر را که هفته‌نامه‌های تلاش و کوشش و هدف و وطن و قدرت و شهرت و شهوت و خانواده سبز و ... هم می‌زنند. در محتوای این دو روزنامه در دوره جدیدشون این نمونه‌ها زیاده. از شرق بدتر توی این زردبازی‌ها هم‌میهن بود. هفته پیش در یک صفحه سه یا چهار مقاله راجع به مصاحبه گلزار در تلویزیون داشت و نکته جالبش این بود که در یکی از این مقالات نویسنده در مورد گرفتار شدن در دام عوام‌گرایی به منظور جذب مخاطب به مسوولان تلویزیون هشدار داده بود!

البته خواهید گفت با این همه محدودیت این بیچاره‌ها به جز این حرف‌ها از چیز دیگه نمی‌تونند بنویسند، کما اینکه با همین وضعیت هم تحمل نمی‌شند. اما قبولش برای من سخته که اختصاص یک صفحه کامل به گلزار، یا تیتر یک شدن علی کریمی و مسعود کیمیایی و عکس‌های تمام صفحه زهرا ابراهیمی و ... صرفا به این دلیله که دوستان از نوشتن در موارد دیگه منع شدند. به هر حال اعتماد ملی هم داره در همین شرایط سانسور کار میکنه.

معمولا مطالب روزنامه‌ای تاریخ مصرف دارند و کم پیش میاد مطالبشون در ذهن ماندگار بشه. اما دوره قدیم شرق مخصوصا در قسمت‌های غیر سیاسیش مطالب به‌یادماندنی زیادی تولید کرد. حقیقت تلخیه که میدونیم عمر روزنامه‌ها در ایران کوتاهه، امیدوارم شرق جدید حالا که دیگه رقیبی هم نداره در فرصت باقیمونده‌اش حداقل مثل دوره قبلش باشه.

  

 
دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦

آسوده بخوابید، شبگرد بیدار است ...

http://www.investors.com/editorial/cartoons/IMAGES/cartoons/toon062507.gif

ملت غیور و همیشه در صحنه ایران عزیز، لابه‌لای مرور خاطرات و خطورات پاسارگاد و سدسیوند و غیره‌والذااک، توجه بفرمایند که در کارتون فوق سرزمین بنده و شما به چاه فاضلابی تشبیه شده که گندش منطقه را برداشته. پس اگه بزودی افرادی صرفا جهت حفظ سلامتی ساکنین منطقه با امشی اومدند سراغمون زیاد تعجب نفرمایند.

این کارتون از جناب آقای مایکل رامیرز  از برنده‌گان جایزه پولیترزه که امروز در بعضی نشریات آمریکایی چاپ شد.  من اون را در روزنامه Boston Now که به نوعی از روزنامه‌های زرد بوستونه دیدم.

  

 
سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦

دست مریزادی به موسسه ژئوفیزیک

.

دو سه هفته پیش من اینجا وسط یک مطلب کاملا بی‌ربط اشاره‌ای کردم به مصیبتی که محققین در ایران بعد از هر زلزله برای دریافت اطلاعات اون زلزله داشتند. دست بر قضا چند روز بعد از طریق سایت صبحانه وب‌سایت "بانک داده بر خط" موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران را دیدم، دیروز تا حالا هم که لینک این وب‌سایت هرجایی پیدا میشه.  ظاهر این سایت و اطلاعاتی که میده حتی از لحاظ طراحی قالب به شدت شبیه نمونه‌های آمریکاییشه + ، + . (مخصوصا شبیه لینک اولی) اگه باطن کار هم از لحاظ سرعت عمل، دقت و تداوم کار در حد قابل قبولی شبیه اون‌ها باشه باید گفت که کار بسیار بزرگی انجام شده که واقعا قابل تقدیره.

در تمام دنیا افرادی که درباره زلزله تحقیق می‌کنند یک جمله درگوشی بسیار معروف دارند که البته جرات بلند گفتنش را ندارند! این جمله میگه هر زلزله‌ای که بیاد یک نعمته و خوشحال کننده است، دلیلش هم اینه که هنوز اطلاعات بشر در مورد رفتار زلزله و تاثیر متقابل امواج با هر آنچه که از مبدا تا مقصد سر راهش قرار میگیره ناقصه. به دلیل گستردگی جغرافیایی مناطق لرزه خیز، محدودیت تجهیزات و فاصله زمانی دیر به دیر زلزله‌ها، در هر منطقه اطلاعات زیادی در مورد رفتار لرزه‌ای منطقه وجود نداره. برای همین هم هر زلزله‌ای که در گوشه‌ای از دنیا اتفاق میفته به شرط اینکه اطلاعاتش به نحو درستی ثبت و ضبط بشه برای محققین سراسر دنیا یک منبع اطلاعات ارزشمند میشه. به همین دلیل هم رویکرد فعلی در تحقیقات زلزله ثبت اطلاعات در حداکثر نقاط ممکنه تا شاید با تکرار و تداوم این کار و جمع آوری اطلاعات زیاد، رفتار زلزله در درازمدت قابل پیش‌بینی بشه (رفتار زلزله قابل پیش‌بینی بشه نه وقوع زلزله). برای همین هم در کشورهای پیشرفته در مناطق لرزه خیز تقریبا همه جا دستگاه‌های لرزه سنج کار گذاشتند. خیلی از نقاط هست که لرزه سنج‌های متعدد در طبقات مختلف یک ساختمان یا در اعماق مختلف زمین کار می‌گذارند. در زمینه ثبت داده‌ها ژاپنی‌ها به طرز باور نکردنی جلو رفتند به نحوی که آمریکایی‌ها که خودشون غولی در این کارها هستند واقعا به اون‌ها غبطه می‌خورند.

 طبیعتا امکانات ما در ایران قابل مقایسه با ژاپن و آمریکا نیست. اما اگه نتونیم از همین تعداد محدود دستگاه‌های موجودمون هم به دلیل عدم بهره‌برداری درست یا بدتر از اون خست در انتشار اطلاعات بهره‌برداری لازم را بکنیم دیگه جای تاسف مضاعفه. 

اما زلزله‌ها در ایران معمولا از یک جهت دیگه هم منبع خیر می‌شند. اصلا ذره‌ای شک نداشته باشید که راه اندازی این وب‌سایت اثر مستقیم زلزله بم بوده و اگر این زلزله اتفاق نمی افتاد تا بیست سال بعد هم چنین کاری انجام نمی‌شد. درست یادم نیست اما فکر می‌کنم تاریخ تشکیل کمیته دائمی تدوین و بازنگری آیین‌نامه زلزله ایران هم دقیقا بعد از زلزله منجیل بوده. توجه کنید که اگر این بانک اطلاعات آنلاین واقعا مشابه نمونه های خارجیش باشه، که اصولا باید هم باشه، اهمیتش صرفا در راه اندازی یک وب‌سایت برای انتشار داده‌ها نیست بلکه اهمیتش در ایجاد شبکه سراسری جمع‌آوری و پردازش آنلاین اطلاعاته که باید پشت‌سر این سایت وجود داشته باشه. تا جایی که من می‌دونم زمانی که زلزله بم اتفاق افتاد و حتی سال بعد از اون در زلزله گرگان و تهران دستگاه‌های لرزه‌سنج  حتی به صورت شبکه به مرکز متصل نبودند تا اطلاعات دستگاه‌ها مستقیم به مرکز ارسال بشه چه برسه به اینکه نتایج مستقیما و خودکار آنالیز و اعلام بشه به همین دلیل هم بود که تا ساعت‌ها بعد از زلزله، منبع خبر صدا و سیما سایت مرکز آمریکایی بود که اطلاعات اولیه زلزله تهران را نزدیک بیست دقیقه بعد منتشر کرد.

به هر حال خدا را شکر که اگه زلزله بم چهل هزار نفری را قتل عام کرد اثرات مثبتی هم برای مملکت داشت.

  

 
سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦

تلخ اما واقعی

یکی بود، یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود، سال‌ها پیش وقتی من بچه بودم و هنوز مدرسه نمی‌رفتم پسری بود در فامیل ما فرهاد نام که شش سالی از من بزرگتر بود، این آقا فرهاد داستان ما که به شدت پسرخوب و محبوبی بود در عالم بچه‌گی دانای کل و مرد همه چی تموم ذهن کودکانه من شده بود. سال‌ها گذشت و گذشت، من و فرهاد مدرسه رفتیم و بزرگ شدیم، بعد من مدرسه رفتم و فرهاد دانشگاه،  بعد من دانشگاه رفتم و فرهاد رفت سر کار.

سال چهارم دانشگاه بودم که عید فرهاد را دیدم، رشته من و فرهاد یکی بود، خوش و بش میکردیم که پرسید توی دانشگاه یکی دو نفری را سراغ نداری که با فلان برنامه کار کنند. داستان از این قرار بود که نرم‌افزار جدیدی اومده بود با توانایی‌های زیاد، اما چون جدید بود و منبعی هم هنوز براش چاپ نشده بود شرکت‌ها در به در دنبال افرادی بودند که بتونند با این نرم‌افزار کار کنند. همون روز رفتم تلفن زدم به دوستی و از فرداش دو نفری صبح تا شب می‌نشستیم تو سر خودمون و کامپیوتر و راهنمای نرم افزار می‌زدیم. و این شد که سه هفته بعد، اواخر فروردین با هم رفتیم شرکتی که فرهاد کار می‌کرد و ادعا کردیم که دیگه بهتر از ما آدم وارد به این برنامه نبوده و نیست! و این شد که من رسما شدم همکار فرهاد که حالا باید صداش می‌زدم آقای مهندس. فرهاد رییس من بود و الحق هم خیلی بیش از من چیز بلد بود و همین شد که دوباره اون تصویر بچه‌گی فرهاد دانا در ذهن من بیدار شد.

یک سالی با فرهاد همکار بودم که یک روز فرهاد اومد و گفت اونروز تولدشه و بیست و هشت ساله شده، تمام اونروز با خودم فکر می‌کردم آیا فرهاد آینه بیست و هشت سالگی منه؟ عصر که خونه می‌رفتیم به یکی از همکارها که او هم از بچه‌های دانشگاه خودمون بود و با هم دوست بودیم گفتم اصلا دوست ندارم بیست و هشت سالگیم مشابه امروز فرهاد باشه. تعجب کرد، حق هم داشت، فرهاد آدم موفقی بود، اخلاق خوبی هم داشت توی شرکت هم آدم محبوبی بود. اما من فکر می‌کردم فرهاد نمی‌دونه از زندگیش چی می‌خواد، زندگی فرهاد فقط کارش بود و البته خوندن و شنیدن خبرهای مملکت. اما در زندگیش اثری از تفریح، اثری از عشق و اثری از کاری که برای دلش بکنه حداقل من نمی‌دیدم، و این چیزی بود که باعث میشد من دوست نداشته باشم بیست و هشت سالگیم شبیه اون باشه.

امروز من بیست و هشت ساله شدم. خودم را با اونروز فرهاد مقایسه که می‌کنم می‌بینم که من صد برابر بدتر از فرهاد اونروز نمی‌دونم در زندگیم چی می‌خوام. در تمام سال‌های گذشته هدف‌ها و برنامه‌هام کوتاه مدت بوده و بارها دور خودم چرخیدم، دو بار تا حالا کارم را درست وقتی که همه چیز برام حل شده بود و در اون کار کاملا جا افتاده بودم و داشتم رشد می‌کردم ول کردم بدون اینکه بدونم چی را می‌خوام جایگزینش بکنم. به ظاهر برای تحصیل شهرم و مملکتم را ول کردم و خودم خوب می‌دونم تحصیل فقط بهانه بود وگرنه هرگز علاقه‌ای به دکتری خوندن نداشتم، در هنرهای هفت‌گانه بیغ بیغ هستم و بی‌استعداد، برای دل خودم حتی نمی‌تونم یک آواز خر در چمن بخونم، هر چه در کارم بی‌مبالات و دل‌گنده هستم در روابط عاطفیم ترسو و محافظه‌کارم، دوست داشتن و دوست داشته شدن و به کسی قلبا متعهد بودن جراتی میخواد که من هرگز نداشتم، من همیشه عشق را پس زدم، یا ازش ترسیدم یا حسابگری کردم، به هر حال عقب کشیدم و اجازه ندادم عشق هم در زندگی من جایی داشته باشه. چندین بار هم از اعتقاداتم استعفا دادم و در آخر گفتم از جهان گذرا اخلاق ما را بس، اما در عمل به اخلاق هم پایبند نبودم. از طرف دیگه تنها کسی بودم که برای مادرم باقی مونده و او را تنهای تنها رها کردم، وقتی میبینم که او هنوز هم بی‌دریغ من را دوست داره از خودم شرم می‌کنم.

بله من امروز، درست همین امروز بیست و هشت ساله شدم، بدون اینکه بدونم از زندگیم چی می‌خوام ، بدون هدف، بدون هنر، بدون عشق، بدون کار، بدون اعتقاد و بدون خانواده. اگر هنوز هم از بیرون نمای خوبی داشته باشم برای اینه که بقیه نمی‌دونند با چه موجود چندش آوری طرف هستند.

و این بود انشای ما درباره چگونه بیست و هشت سالگی خود را گذراندید.

  

 
جمعه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٦

 

۱- پيام چنين بود: امام جان، ای‌کاش پس از شهادتم، مقداری از خاک زير نعلین شما را بر چهره خونینم می‌‌مالیدند تا در روز قيامت در پیشگاه خدا افتخار کنم که خاک زير پای امام بوده‌ام. (سيدحميد هاشمی، شلمچه، ۲۷/۱۰/۱۳۶۵)

۲- سه روزی است که سمینار کرامت انسان از نظر امام خمینی در حال انجام است... (+)

۳- همین ولاغیر

  

 
یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦

رابطه آواز و غزل در زمان ما

شجریان در مصاحبه اخیرش با بی‌بی‌سی در پاسخ سوالی درباره کارگاه آموزشی آواز، از خاموش شدن زبان آواز بعد از خودش ابراز نگرانی کرده و هشدار داده که خاموش شدن زبان آواز، خاموش شدن زبان غزل را در پی داره.

گمانم این حرف شجریان متناظر این حقیقته که نسل ما و نسل پدران ما آشناییش را با شعر کلاسیک مدیون آواز شجریانه، کیارستمی در مصاحبه ای درباره انگیزه چاپ کتاب عجیب حافظش  گفته بود من از مردم عادی و هنرمند از هر دو قشر سوال کردم بیتی از حافظ بخونند و همه فقط بیت‌هایی را بلد بودند که قبلا شجریان یا خواننده معروف دیگه‌ای خوانده. به دور و بر خودمون هم که نگاه کنیم کم و بیش همین را می‌بینیم، شاهد حی و حاضرش همین تک بیت سعدی که من کوبیدم به سر در این وبلاگ. همینطور باید اعتراف کنم اولین باری که من کنجکاو شدم کتاب غزلیات سعدی را باز کنم زمانی بود که دنبال متن شعر یکی از تصنیف‌های شجریان می‌گشتم و تازه اون‌روز بود که فهمیدم این بنده خدا سعدی هم دل داشته و بلانسبت شما فقط آخوندبازی در نمی‌آورده.  

معروف‌ترین شعرهای فارسی در زمان ما اون‌هایی هستند که بخت این را داشتند که در تصنیف‌ها و آوازهای آوازه‌خوان‌ها جابگیرند و از بخت بد بعضی شاعرها و شعرهای خوب به خاطر اینکه با موسیقی ترکیب نشدند، مهجور موندند مثل بیدل که کمتر کسی ممکنه شعری از اون را از بر باشه.

 اغراق نیست بگم که این شعر عطار؛ "ره میخانه و مسجد کدام است/ که هر دو بر من مسکین حرام است/نه در مسجد گذارنم که رند است/ نه در میخانه کین خمار خام است..." مثل خیلی از شعرهای دیگه که از شجریان شنیدم روزهای زیادی ذهن و فکر من را مشغول کردند، هر زمان شعری به فراخور شرایط روحی و فکری همون زمان. و اگر بپذیریم که این لحظات تنهایی و تفکر و درخود بودن آدم‌ها نقشی هم در شکل گرفتن "خود" آدم‌ها داره، خوب یا بد، ردپای خیلی از این شعرها و موسیقی‌ها باید در خود من باقی مونده باشه.

تمام آنچه تا حالا گفتم ظاهرا موید این حرف شجریانه که مرگ زبان آواز منجر به مرگ زبان شعر و خصوصا غزل میشه، اما نکته‌ای که ذهن من را مشغول می‌کنه و نمی‌گذاره به راحتی این گزاره را قبول کنم اینه که درسته دو سه نسل اخیر آشناییش را با شعر و غزل مدیون موسیقی سنتیه، اما دوره بلوغ غزل که قرن هفتم و هشتم بوده. از اون موقع تا زمان بازشدن پای رادیو و دستگاه‌های ضبط و پخش صوت به ایران، شعر و غزل چطور زنده موند که به دست موسیقیدان‌های امروز ما رسید؟ اون‌هم بدون حضور صنعت چاپ.

از قضای روزگار دیروز کسی از من پرسید موسیقی نامجو را دوست دارم یا نه و جواب من این بود که موسیقیش را نه اما از روحیه طنز و فکاهه‌ای که در کاراش هست بسیار لذت می‌برم (نمونه دار زدن از روی پل فردیس را هم مثال زدم). اما اون حرفی زد که اول من را شوکه کرد. گفت "من از اون کلیپش که از حافظه (زلف بر باد مده ...) خوشم میاد و برای اولین بار از شعر حافظ خوشم اومد، کاشکی همیشه از حافظ می‌خوند!" لازمه بگم این شخص حدود بیست ساله که خارج از ایرانه و قبل از اون‌هم از مسلمانان دو آتیشه‌ای بوده که با شعر و موسیقی رابطه‌ای ندارند.

شکی نیست که فرهنگ ما فرهنگ شفاهیه برای همین هم ادبیات و شعر همیشه احتیاج به یک رسانه کمکی داره تا خودش را به لایه‌های اجتماع برسونه. شاید روزی نقالی این نقش را داشته، روزی محافل ادبی و شب شعر، روزی دور هم‌نشینی‌های خانوادگی یا موسیقی محلی و در زمان ما هم صدای شجریان و چند خواننده دیگه نقش این رسانه را داشته. خوشبختانه شعر و غزل فارسی این قدرت را داشته که در هر زمانی سوار بر رسانه زمان خودش بشه. من به هیچ وجه قصد ندارم حرف یک نفر را به همه تعمیم بدم و اصلا هم چنین ادعای گزافی نمی‌کنم که الزاما موسیقی نامجویی رسانه بعدی شعر و غزل خواهد بود اما احساس می‌کنم این نگرانی که خاموشی آواز ایرانی به معنی خاموشی زبان غزل خواهد بود نگرانی به‌جایی نیست چون ادبیات و غزل فارسی اینقدر قوی هست که ابزار لازم برای بقای خودش را پیدا بکنه.

شکی نیست که مرگ آواز سنتی خودش به تنهایی بسیار تاسف باره، فکر می‌کنم همین مسوولیت سنگین حفظ آواز برای شجریان کافی باشه، بی‌جهت بارش را سنگین‌تر نکنیم.

 پی‌نوشت: من از این لغت استاد که از حسن بنا و علیرضا افتخاری گرفته تا شجریان و لطفی، همه را شامل میشه زیاد خوشم نمیاد شما اگه خوشتون میاد می‌تونید همه شجرِیان‌ها را بخونید استاد شجریان. 

  

 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]


 

 

 

ديگران: